کوتاه ولی ناب!
26 اردیبهشت · · خواندن 1 دقیقه یکی از وقتایی که حس میکنم زندهَم زمانیه که تو اتاق نشستم یه هو یه باد خنک و ملایم (به نوعی همون نسیم که میگن) از پنجرههای باز اتاق میوَزه، پردهها رو تکون میده و به صورت آدم میخوره. صورت و کل بدن آدم خنک میشه و احساس خوبی میگیره..
این یکی از اون وقتاییه که به خودم میام و نفسی رو که ناخودآگاه انجامش میدادم یا گاهی به ندرت حبس میکردم، خودآگاه انجام میدم و باعث میشه حسای بدی که ناشی از هر تروما یا هر چیز دیگه این، برای لحظهی خیلی کوتاهی محو بشن...
کاش این لحظههای کوتاه طولانی تر میشدن... هر چند کوتاهن ولی به طرز عجیبی طولانیتر هم هستن..
اشتراکگذاری
9بازدید