ⱽⁱᵛᵃ ˡᵃ ᵛⁱᵈᵃ◡̈⃝

افکار یه سقوط کرده از پشت‌بوم بیمارستان بارتز!

آهنگ خیلی ترند چینی (My Love) در پس زمینه-

تایپ کردن-

امروز روز تقریبا پر باری بود. رفتم دانشگاه شهر خودمون (اگه نمیدونید قبلا تو پستای دیگه نوشته بودم که دانشگاهای هر شهر یه نت بین‌الملل دست و پا شکسته به دانشجویای دانشگاه‌های دیگه هم میدن.) و چند تا مقاله دانلود کردم. از ۹ تا ۱۲:۳۰ چندتا مقاله دانلود کردم و ژورنالاشونو چک کردم که Q1 باشن. Q1 بودن ژورنالا برای من خیلی مهمه.

بعدم که اومدم خونه، دیدم مامان خانوم باز کُلی کیلو سبزی خریده چون کُلییی کیلو سبزی که چهارشنبه خریده بود به نظرش برای لعاب خورشت کافی نبودن. هیچ چی دیگه تا نزدیکای غروب این کُلی کیلو سبزی (شامل شوید و تَره و اسفناج) رو کمک کردم و پاک کردیم. من به همون سبزی کم لعابه راضییی بودم. تازه باز میگفت اسفناج کم خریده کاش بیشتر خریده بود! میترسم باز بره بگیره.😂😭

این کُلی کیلو وقتمو گرفت!! به نظر من پاک کردن تَره از پاک کردن هر سبزی دیگه‌ای سخت‌تره!

صبح یه هو دیدم ای دل غافل! نونمون دیروز تموم شده و یادمون رفته بخریم. گفتم تا آماده میشم برم، یه کم برنج توی یه کاسه کوچیک کته درست کنم. مامانم میگفت وقت نمیشه ولی من میگفتم میشه میشه. ۲۰ دقیقه زمان میبره. آخرای پختش هم یه تخم مرغ شکستم روی برنجا تا آبپز بشه باهاشون. اصلاااا هااااا خوشمزه‌ترین صبحانه همینه. به نظرم نسبت به سایر صبحانه‌های معمول این خوشمزه‌تره! بلههه، ذائقه من اینه.😭😂 زود هم آماده شد. کمتر از ۲۰ دقیقه فکر کنم. تا آماده شدم و لباسامو پوشیدم، پخته بود و خوردمش و رفتم.

کتابی که میخونم به جاهای جالبش رسیده. :)

هفته پیش مینی سریال "هنر سارا (سارا کیم)" و "Once Upon Boyhood" رو دیدم و از لحظه لحظه هر دو تا لذت بردم. از دو ژانر مورد علاقه ام بودن.. و ذکاوت این سارا واقعا دست مریزاد داشت! میگن بر اساس یه داستان واقعیه.

دیشب به خاطر پست یکی از وبلاگایی که این جا دنبال میکنم یاد آثار تیم برتون افتادم. لامصب عاشق کاراش بودم و دیدم عه وا من "Sleepy Hallow" رو ندیدم. نشستم دیدمش. منتظر بودم منطقی تموم بشه چون اولش منطقی بود ولی یه هو زد تو جاده خاکیه ماوراء... البته طبیعیه آثار تیم برتونِ عزیزن دیگه.. ولی خب بدجور سیلی غیرمنطقی‌ای به روندی که مغزم تا ته داستانو برای خودش نوشته بود زد!😂😂

قبلنا سینمایی زیاد میدیدم ولی الان بیشتر سریال دوست میدارم. نمیدونم چرا حس میکنم سینمایی‌ها جدیدا آبکی و سریع و به طرز غیرقابل تحملی محتوای داستانیو فشرده میکنن. بماند که قابل حدسن! حالا قبلنا میگفتم حوصله‌ی سریال ندارم. الان ترجیحم سریاله! شخصیت آدما واقعا تغییر میکنه. :|~ حتی تو این چیزا!

Let the world burn پلی شد-

ادیت زدن زندگی خودم باهاش تو ذهنم. هعی..

همین بود امروز.

فردا مقالات رو ترجمه میکنم تا پس فردا باز برم دانشگاه. امشب دیگه نمیتونممم... میخوام یه چیزی بخورم و سریال جدید ببینم.

 

پ.ن: خواستم یه کتاب بخرم. یکیش ۳۰۰ هزارو خورده و یکیش هم ۵۰۰ هزار.. موندم تو دو راهی کدومو بخرم... هی میگم ارزون بهتره... بعد میگم نکنه سانسور شده باشه... آاااا بلاتکلیفی... یه راه سوم هم اضافه شد. چطوره نخرم و پولمو ذخیره کنم؟ به هر حال کتاب نخونده زیاد دارم... آااااااااااااااااااااااااااااااااا...

++ بازی اندروید The Baby in Yellow واقعا خفنه! میتونه با بازیای PC و سایر رقابت کنه!✨️ تو این بی‌نتی از نداشتن بازی آنلاین به این بازی رو بردم. واقعا هم خفن بود!✨️

_Deep1_

شرلوک هلمز شرلوک هلمز 20 اردیبهشت · شرلوک هلمز ·

 

"غذا که فرقی بین زن و مرد قائل نیست

کار سخت هم همین طور"

《تعقیب یشم》

 

#طلا_نوشت #طلا_دیالوگ

 

مکالمه درونی با جان درون:

J: تو فکری؟

- چرا تو سریالا خرمالوهاشونو تو زمستون از درخت نمیچینن؟ کم کم داره این حس بهم دست میده که نچیدنشون باعث میشه کل زمستونو تازه بمونن. بماند که خودم به عینه هم دیدم این موضوعو. چند ماه پیش تو مسیر خوابگاه به باشگاه هم یه خونه رو هر روز میدیدم که خرمالوهای درختشون درشت و رسیده هنوز به درخت بودن و از مرز دیوارای خونه سر به فلک کشیده بودن. اون موقع فکر میکردم شاید خونه متروکه است. در واقع متروکه نه. ترک شده و رفته شده به یه مکان دیگه به دلیل کار و زندگی و ... و میگفتم به همین دلیل صاحبشون نیست که بکندشون. ولی الان اینو تو سریالا هم میبینم. باعث شد شک کنم. این همه مدت سرما‌زده نمیشن؟ میدونم خرمالو میوه زمستونی ایه ولی آخه تا آخر زمستون به درختی که "برگ" نداره باشن طبیعیه؟ خشک نمیشن؟؟

J: سرچ کن.

- ببخشید؟

J: سرچ کن!

- نمیفهمم منظورتو!! (سوت زدن)

J: اون گوگل نصف و نیمه رو باز کن و سرچ کن شرلوک!

- نمیخوام ممنون، از منطق و شهودم استفاده میکنم.

J: میترسی..

- نه!

J: آره.

- (اخم پوکر وار)

J: از این که بدونی..

- نه!

J: بدونی کهههه..

- آرهه! از این که بدونم چرا دو ماهه درخت خرمالویی که بعد از این که فهمیدم میتونم تو زندگی آرزوهای حداقلیم رو به واقعیت بپیوندونم توی حیاط کاشتم، هیچ جوونه‌ای نزده میترسم!! چون مطمئنم اگه اونو سرچ کنم، این موضوعم سرچ میکنم و در نهایت ممکنه به این حقیقت تلخ برسم که درختش خشکککک شده و قبل از به ثمر رسیدن، باید از ریشه درآد و چوب‌های کوچیکش شکسته و نمیدونم آاااا دور ریخته بشن!!

J: (سرچ کردن)

- نکن جان! لطفاااااا!!

 

پ.ن: من عاشق خرمالو هر چی که متعلق به خرمالو باشه هستم. این اسفندماهی یه درخت خرمالو توی خونه کاشتم که متاسفانه دو ماهه هنوز هیچ جوونه ای نزده... نگرانم...

پ.ن ۲: سرچ کردم...

BIBLIOPHILIA!!

شرلوک هلمز شرلوک هلمز 3 اردیبهشت · شرلوک هلمز ·

بار دیگه بهم ثابت شد. حتی اگه ایم سوهو هم باشی فوق فوقش دو سال به یادتن. بعدش از یاد میبرنت. همیشه همینه. انسان خیلی تنهاست. :)) مطمئنم یونگ‌رو تا ابد به یادشه ولی برهه‌های کوچیک زمانی اونم شاید. کم کم توی ذهن آدم‌ها کمرنگ میشی.

سریال snowdrop تموم شد... از سریالایی بود که غمگینم که تمومش کردم. از این سریالای محشر و شاهکاریه که کمیابن. سریال ریخته ولی شاهکارها کمن! باید بعدا یه سربرگ به این‌جا اضافه کنم و فیلما و سریالایی که به نظرم مشهور بودنو معرفی کنم. میدونم بعد بیان این جا اصلا دیده نمیشه و شاید حتی خونده نشه ولی شاید آیندگان کنجکاوی پیدا بشه که بخواد بدونه یه غریبه چه فیلم‌هایی رو شاهکار میدونه. :)

همین سریال snowdrop باعث شد کتابی که دو سال پیش خریده بودم رو شروع کنم و چندین فصلشو تو یه روز بخونم.

کتابش واقعا جالبه و این که بیوگرافی و واقعیه جالب ترش میکنم. کتاب "دختری با ۷ اسم" نوشته‌ی هیون سو لی. یادمه راهنمایی که بودم هم پی دی افش رو دانلود کرده بودم ولی واقعا پی دی اف ها رو دوست ندارم برای همین نخونده بودمش. تا این که دو سال پیش خریدمش و الان هم به لطف اون سریال و کنجکاوی که درم برانگیخت، میخونمش. واقعا جالبه.

بعد این باید "آکواریوم‌های پیونگ یانگ" و "فرار از اردوگاه چهارده" رو بخونم.

آااا، کلی کار و کلی کتاب که باید خونده بشه. وقت نمیکنممممم. وقتی میگم چند فصل از یه کتاب تو یه روز (حدود ۶۰ صفحه) برای من جدید (نه قبلنا که یه کتاب ۵۰۰ صفحه ای رو تو دو روز میخوندم.) که باید به زندگی روزمره هم برسم زیاده، منظورم همینه.

تازه کار بیرون هم اضافه بشه که دیگه فکر نکنم همینم بشه. فعلا به خاطر پایان‌نامه و جنگ از کار بیرون قِصِر در رفتم! خخخ

پ.ن:

,And the sun took a step back

the leaves lulled themselves to sleep

.and Autumn was awakened

-Raquel Franco-

 

+ بالاخره این‌جا هم دارم وبلاگایی رو پیدا میکنم که مطالب جذابی مینویسن. و خوندنشون با ماگ چایی بزرگ میچسبه! :) ✨️

++ انیمیشن Hoppers قشنگه..

اَبَرنواَختَر! :)

شرلوک هلمز شرلوک هلمز 20 فروردین · شرلوک هلمز ·

یه ماگ سبز و سفید پر از چای زنجبیلی به همراه لپ‌تاپت + صدای گنجشکای روی درخت عناب حیاط که همیشه از بچگیم تا حالا نمایانگر بهار بودن + صدای بچه‌های داخل کوچه که نشون‌دهنده‌ی جاری بودن زندگی با وجود همه اتفاقات الانه..☕️ (ساعت حدود 17:00... چون هی صدام میزدن تا الان (18:47) طول کشید پست کردن این پست!)

کتاب ماده‌ی تاریک و انرژی تاریک اثر برایان کلگ رو دیشب بالاخره استارت زدم. فصل اول رو خوندم و همون طور که انتطار داشتم محشر بود. یه سری اطلاعات جدید به اندوخته‌ی اطلاعاتم اضافه کردم و یه سری چیزا رو از قبل میدونستم.

برام خیلی جالب بود که کهکشان‌ها به صورت خوشه‌ای کنار هم قرار دادن و این که نزدیک ترین خوشه‌ی کهکشانی خوشه‌ی کهکشانی محلی خودمون (ابرخوشه سنبله - این مال خودمونه.خوشه گیسو عه.

و این که جهان در حال انبساطه (که البته این رو از قبل میدونستم، گاهی باید از خود متشکر بود!! خخخ) ولی بازم این که با جزئیات توضیح داده شده بود، خیلی لذت بخش تر بود. و این که تئوری هایی در خصوص انبساط جهان هم گفته شده بود.

میدونستید به استثنای چند کهکشان محلی، همه کهکشان‌ها از راه شیری دور می‌شن؟ و هر چی که اون کهکشان دورتر باشه، این سرعت هم بیشتره؟؟ :) - ارجاع به قانون هابل، رسم بردار و رابطه خطی این دو پارامتر

راجع به نسبیت عام انیشتین، ماده و خمیدگی فضا و زمان گفته شده بود. این که هر ماده‌ای در فضا و زمان بسته به جرمی که داره به علت گرانشی که داره خمیدگی ایجاد میکنه.. و هر چی جرم بیشتر خمیدگی بیشتر... اگه جرم اون قدری زیاد باشه حتی این خمیدگی فضای اطراف باعث میشه حتی مسیر نور به علت خمیدگی فضای اطراف خمیده میشه.. مثل کار عدسی ها. (فهمیدم انگلیسی عدسی یا همون لنز از کلمه لاتین Lentil اومده که همون lentil هم یعنی عدس!! جالبه نه؟ منظورم اینه که ما هم میگیم عدسی. همیشه فکر میکردم ما ایرانیا به خاطر شکل عدس بودن عدسی میگیم بهش عدسی ولی در واقع میشه گفت به نوعی ترجمه هم بوده، نه؟ خخخ)

این که اجرام در جهان به دور خود میچرخند (مثل همین چرخش زمین به دور خودش) و این در نتیجه نحوه‌ی شکل‌گیریشونه؛ یعنی این اجرام به طور کاملا یکنواخت و متقارن در فضا پخش نشدن و یک طرفشون نسبت به طرف دیگه شون ماده بیشتره و جذب شدن ماده به سمت داخل، نتیجه این عدم توازن و چرخش کل مجموعه است.

البته من هنوز فصل اول این کتابم ولی تا جایی که الان فهمیدم، واژه‌ی ماده‌ی تاریک از این جا اومد:

همون نزدیک ترین خوشه کهکشانی که گفتم، اون طبق محاسبات با سرعت خیلیییی زیادی به دور خودش میچرخیده که با توجه به جرم ماده‌ای که تخمین زدن درش وجود داشته، این سرعت معقول نبوده! یعنی این سرعت باعث از هم گسیختگی‌اش باید میشده. چون با توجه به نیروی گریز از مرکز، سرعت چرخش به دور خود یه حدی داره که اون خوشه از هم پاشیده نشه!!! این طور شد که این تئوری شکل گرفت، ماده‌ای وجود داره که نورش به ما نمیرسه و خیلی جرم زیادی وجود داره، اسم این ماده رو ماده تاریک میذارن. :) جالب نیستتت؟؟؟

حالا اگه نظریه انرژی تاریک و ماده تاریک درست باشن، حدود ۲۷ درصد از جهان رو ماده تاریک، تفریبا ۶۸ درصد اونو انرژی تاریک و ۵ درصد برای هر اون‌چه که مستقیم میتونیم ببینیم باقی میمونه.. آااااا چه هیجان انگیز، نه؟؟

این که انرژی تاریک چیه رو هم یه توضیح خلاصه داده بود. :)

آه و آره؛ خوندن این فصل کلی بهم حال داده. برامم مهم نیست که فکر کنین چه حوصله سَر بَر!! :دی

این وسط اَبَرنواَختَر هم یه توضیح کوچیک داده بود که اپیزود "بازی بزرگ" شرلوک هم برام زنده کرد؛ به خاطر ابرنواختر ون بورن! :))) دلم خواست ریواچش کنم..

 

 

چند روز بعد نوشت: بازی بزرگ رو ریواچش کردم.. هنوز برام محشر بود... برام نوستالژی بود. :"))

بلوک چوبی!

شرلوک هلمز شرلوک هلمز 16 فروردین · شرلوک هلمز ·

آیا تنهایی یه چیز انتخابیه؟ شاید! به نظرم باید بشینن و راجع بهش تحقیق کنن، خدا رو چه دیدی شاید کدی چیزی روی دی ان ای کشف کردن که هر کی داشته باشدش تنهاست. البته نمیدونم شاید تا حالا هم همچین تحقیقی صورت گرفته باشه یا نه. آه از عدم قطعیتای ذهنم متنفرم که حتی وقتی یه متن کوچیک مینویسم باید حواسم باشه که نکنه تا حالا انجام شده باشه؟ نکنه اصلا رفرنس داره.. بگذریم. در کل از زمانی که یادم میاد تنها بودم. دوران کودکیم رو یادمه تو باغچه‌ی (بزرگتر از باغچه بود و تقریبا توی دسته‌ی باغ قرار میگرفت.) مادربزرگم به تنهایی با هر چی شاخه و برگ و خاک و از این قبیل بود بازی میکردم به تنهایی! کلی سناریوی عجیب و باحال داشتم. بدون وجود کسی! وقتی دبستانی بودم هم دوست صمیمی نداشتم. راهنمایی یه مدت سه ماهه یه دوست داشتم ولی فقط همون مدت. و از اون موقع به بعد دیگه دوستی نداشتم تا به حال. البته دروغ چرا یه بازه ی 4 الی 5 ساله هم یه دوست مجازی داشتم که خب بیشتر اوقات روزو با هم حرف میزدیم ولی اونم یه ساله که خبری ازش ندارم و خب بیشتر برای این باهام حرف میزد که از تنهایی نترکه! خخخ. حالا که فکر میکنم اونم مثل من بود.

دیگه جزو فرض‌های ذهنیم شده که شاید همه همین طورن. شایدم نه. اصولا انسان‌ها تجربیات خودشونو به همه آدما نسبت میدن. همیشه برام گروه‌های دوستی فیلما و سریالا که این قدر خوب با هم کنار میان عجیب بود. نکنه اینم جزو چیزای غیر واقعی ایه که تو فیلما نشون میدن. نمیدونم واقعا نمیدونم...

شاید به خاطر قوانینیه که زمانی که نوجوان بودم داشتم. شاید تقصیر خونوادمه. نمیدونم. قوانینی مثل این که شماره تو به کسی نباید بدی. پیام نباید بدی. فقط درس. این چیزا رو دَرست تاثیر داره. اصلا مگه اینا قابل اعتمادن و این حرفا. و باعث میشه رابطه‌های دوستانه‌ام همیشه در حد سطحی باقی بمونن. یکی از همین دوستان سطحی که داشتم یه بار بهم گفت زیادی محتاطم و این احتیاط احتمالا ریشه خانوادگی داره. و آره منطقیش اینه که داره. همینه که قبل هر تصمیمی باید چندین بار همه جوانبو در نظر بگیرم و بسنجم و این یه قانون و ملاک ذهنیه برای من.. و آره گاهی آزاردهنده.. آه اصلا این جا نشستم که پست مربوط به معرفی یه فیلم و چندتا دیالوگ محشر بنویسم و نه این که غرغر هایی مثل اینو بنویسم. عنوان این پست هم به خاطر همین گذاشتم "بلوک چوبی".

 

+ 37 ثانیه.

- عالیه. آفرین.

+ حالا صبر میکنیم.

- نه. ما نفس میکشیم. تپش میکنیم... قلب‌های ما میزنه. ذهنمون میسازه... روحمون شیرجه میره... 37 ثانیه یه زندگیه!

 

این دیالوگ محشر مال فیلمیه که اتفاقی امروز بهش برخوردم. خیلی سال پیش هم دیده بودمش ولی وقتی بچه بودم برای همین درکی از مفهومی که میرسونه نداشتم.

Mr. MAGORIUM'S WONDER EMPORIUM

یا همون

"اسباب‌بازی فروشی عجیب آقای مگوریوم"

تو نگاه اول یه سینمایی نوجوانانه و کودکانه است ولی با دیدن دیالوگا و بازی بازیگرا میفهمیم که در واقع تلنگری به آدم بزرگاست. این که فراموش کردن یه فروشگاه تخت‌خواب، یه ساعت فروشی و حتی پارک میتونن جاهایی برای سرگرمی و شادی باشن که بچگیامون و دیدی داشتیم به این مکان‌های به ظاهر جدی نگاه میکردیم.

(ادامه در ادامه مطلب)

*         *         *