بلوک چوبی!
16 فروردین · · خواندن 5 دقیقه آیا تنهایی یه چیز انتخابیه؟ شاید! به نظرم باید بشینن و راجع بهش تحقیق کنن، خدا رو چه دیدی شاید کدی چیزی روی دی ان ای کشف کردن که هر کی داشته باشدش تنهاست. البته نمیدونم شاید تا حالا هم همچین تحقیقی صورت گرفته باشه یا نه. آه از عدم قطعیتای ذهنم متنفرم که حتی وقتی یه متن کوچیک مینویسم باید حواسم باشه که نکنه تا حالا انجام شده باشه؟ نکنه اصلا رفرنس داره.. بگذریم. در کل از زمانی که یادم میاد تنها بودم. دوران کودکیم رو یادمه تو باغچهی (بزرگتر از باغچه بود و تقریبا توی دستهی باغ قرار میگرفت.) مادربزرگم به تنهایی با هر چی شاخه و برگ و خاک و از این قبیل بود بازی میکردم به تنهایی! کلی سناریوی عجیب و باحال داشتم. بدون وجود کسی! وقتی دبستانی بودم هم دوست صمیمی نداشتم. راهنمایی یه مدت سه ماهه یه دوست داشتم ولی فقط همون مدت. و از اون موقع به بعد دیگه دوستی نداشتم تا به حال. البته دروغ چرا یه بازه ی 4 الی 5 ساله هم یه دوست مجازی داشتم که خب بیشتر اوقات روزو با هم حرف میزدیم ولی اونم یه ساله که خبری ازش ندارم و خب بیشتر برای این باهام حرف میزد که از تنهایی نترکه! خخخ. حالا که فکر میکنم اونم مثل من بود.
دیگه جزو فرضهای ذهنیم شده که شاید همه همین طورن. شایدم نه. اصولا انسانها تجربیات خودشونو به همه آدما نسبت میدن. همیشه برام گروههای دوستی فیلما و سریالا که این قدر خوب با هم کنار میان عجیب بود. نکنه اینم جزو چیزای غیر واقعی ایه که تو فیلما نشون میدن. نمیدونم واقعا نمیدونم...
شاید به خاطر قوانینیه که زمانی که نوجوان بودم داشتم. شاید تقصیر خونوادمه. نمیدونم. قوانینی مثل این که شماره تو به کسی نباید بدی. پیام نباید بدی. فقط درس. این چیزا رو دَرست تاثیر داره. اصلا مگه اینا قابل اعتمادن و این حرفا. و باعث میشه رابطههای دوستانهام همیشه در حد سطحی باقی بمونن. یکی از همین دوستان سطحی که داشتم یه بار بهم گفت زیادی محتاطم و این احتیاط احتمالا ریشه خانوادگی داره. و آره منطقیش اینه که داره. همینه که قبل هر تصمیمی باید چندین بار همه جوانبو در نظر بگیرم و بسنجم و این یه قانون و ملاک ذهنیه برای من.. و آره گاهی آزاردهنده.. آه اصلا این جا نشستم که پست مربوط به معرفی یه فیلم و چندتا دیالوگ محشر بنویسم و نه این که غرغر هایی مثل اینو بنویسم. عنوان این پست هم به خاطر همین گذاشتم "بلوک چوبی".
+ 37 ثانیه.
- عالیه. آفرین.
+ حالا صبر میکنیم.
- نه. ما نفس میکشیم. تپش میکنیم... قلبهای ما میزنه. ذهنمون میسازه... روحمون شیرجه میره... 37 ثانیه یه زندگیه!
این دیالوگ محشر مال فیلمیه که اتفاقی امروز بهش برخوردم. خیلی سال پیش هم دیده بودمش ولی وقتی بچه بودم برای همین درکی از مفهومی که میرسونه نداشتم.
Mr. MAGORIUM'S WONDER EMPORIUM
یا همون
"اسباببازی فروشی عجیب آقای مگوریوم"
تو نگاه اول یه سینمایی نوجوانانه و کودکانه است ولی با دیدن دیالوگا و بازی بازیگرا میفهمیم که در واقع تلنگری به آدم بزرگاست. این که فراموش کردن یه فروشگاه تختخواب، یه ساعت فروشی و حتی پارک میتونن جاهایی برای سرگرمی و شادی باشن که بچگیامون و دیدی داشتیم به این مکانهای به ظاهر جدی نگاه میکردیم.
(ادامه در ادامه مطلب)
* * *
- تو باید باورش کنی که ببینیش.
+ اون کاملا بیشتر از یه بلوک چوبیه! (بعد گفتن این حرف بلوک چوبی تکون میخوره.)
- خب تکون خورد یه بار.
رو به یه بلوک چوبی:
+ تکون بخور.
(بلوک چوبی تکون میخوره.)
+ یالا تو میتونی بهتر از این باشی. تکون بخور.
(کمی بیشتر تکون میخوره.)
+ خیلی خب. نگران نباش. اگه افتادی من برت میدارم بلندت میکنم. تکون بخور.
(بلوک سریع حرکت میکنه و حتی بعد شنیدن این جملات پرواز میکنه.)
- تو. تو اون بلوک چوبی هستی و چیزی که لازم داری، باور کردن به مکعب، اون مغازه و من نیست... چیزی که لازمه بهش باور کنی خودتی. (اگه فیلمو ببینین متوجه قضیه میشین.)
+ میدونی چطور کار میکنه؟ باشه نشونت میدم.
- خوبه. عالیه.
+ آره. یه آهنرباست.
- یه آهنربا چطور کار میکنه؟
+ نمیدونم. اون...
- جادوئه؟
+ خب، باور دارم که هست.
+ اون سیارهها و راکتها باید بگم استفاده از قضای این جا کاملا نشدنیه.
- اون... اون برای عملی بودن ساخته نشده.
+ اوه. خب دفیفا به اندازه کافی بزرگ هست برای قیمت. اثاثیه برداشته شدن؟
- آره، صندوق، سرسره، درخت، سیارهها، راکتها، در اتاقها... (به نظرم میشه از این دیالوگ این طور برداشت کرد که چیزای سرگرم کننده زندگی رو تو بزرگسالی حذف میکنیم.)
+ خب. عالیه.
+ جک، عزیزم. یالا داریم میریم.
- مامان باید اینو ببینی. مامان کلی چیزای دیگه داره که ببینی. مامان جادوئه!
+ میدونی چیه؟ من واسه این وقت ندارم. یادت باشه.
- باشه..
وقتی شاه لیر تو 5 اکتبر مرد. میدونی شکسپیر چی نوشت؟ اون نوشت اون مُرد. همین، نه بیشتر.. نه هیاهو. نه کلمههای قلمبه... اوج کار خوب از ادبیات دراماتیک اینه. اون مرد. شکسپیر رو یه نابغه کرد که گفت اون مرد... و هنوز هر لار که اون دوتا کلمه رو میخونم.. خودم رو غرق بی قراری پیدا میکنم.. و میدونم این طبیعیه که ناراحت بود.. اما نه به خاطر کلمههای اون مرد. بلکه به خاطر زندگی که قبل از اون کلمه ها دیدیم.. من همه پنج قسمت رو زندگی کردم، موهونی.. و نمیگم که از رفتن من خوشحال باش. فقط میخوام که تو صفحه بزنی. ادامه بدی به خوندن و بذاری داستان بعدی شروع شه.. و اگه کسی یه بار پرسید که زندگی من چی شد، تو زندگی منو بازگو کنی.. همش مونده.. و پایان با یه کلمه ساده اون مرد.
زندگیت یه اقیانوسه. برو سوارش شو.
+ همه اونا (کلاهها) رو سرت میکنی؟
- البته. چه فایدهای داره اگه سرم نمیکردمشون؟
و همین استفاده از مفاهیم مخفی درون صحنه پردازیها:
من قدم به قدم همراه تو ام. (این برداشت من بود.)
پ.ن1: یادم اومد قبلا (ایام کودکی) بازیهای گروهی مثل وسطی رو دوست داشتم و خب جزو بازیکنهای خوب بودم ولی به مرور زمان که وارد راهنمایی شدم ترجیهم به سمت بازیهایی مثل شطرنج رفت. هوم... جای فکر داره.




