I’d let the world burn, Let the world burn for you!!!
2 خرداد 21:41 · · خواندن 3 دقیقه آهنگ خیلی ترند چینی (My Love) در پس زمینه-
تایپ کردن-
امروز روز تقریبا پر باری بود. رفتم دانشگاه شهر خودمون (اگه نمیدونید قبلا تو پستای دیگه نوشته بودم که دانشگاهای هر شهر یه نت بینالملل دست و پا شکسته به دانشجویای دانشگاههای دیگه هم میدن.) و چند تا مقاله دانلود کردم. از ۹ تا ۱۲:۳۰ چندتا مقاله دانلود کردم و ژورنالاشونو چک کردم که Q1 باشن. Q1 بودن ژورنالا برای من خیلی مهمه.
بعدم که اومدم خونه، دیدم مامان خانوم باز کُلی کیلو سبزی خریده چون کُلییی کیلو سبزی که چهارشنبه خریده بود به نظرش برای لعاب خورشت کافی نبودن. هیچ چی دیگه تا نزدیکای غروب این کُلی کیلو سبزی (شامل شوید و تَره و اسفناج) رو کمک کردم و پاک کردیم. من به همون سبزی کم لعابه راضییی بودم. تازه باز میگفت اسفناج کم خریده کاش بیشتر خریده بود! میترسم باز بره بگیره.😂😭
این کُلی کیلو وقتمو گرفت!! به نظر من پاک کردن تَره از پاک کردن هر سبزی دیگهای سختتره!
صبح یه هو دیدم ای دل غافل! نونمون دیروز تموم شده و یادمون رفته بخریم. گفتم تا آماده میشم برم، یه کم برنج توی یه کاسه کوچیک کته درست کنم. مامانم میگفت وقت نمیشه ولی من میگفتم میشه میشه. ۲۰ دقیقه زمان میبره. آخرای پختش هم یه تخم مرغ شکستم روی برنجا تا آبپز بشه باهاشون. اصلاااا هااااا خوشمزهترین صبحانه همینه. به نظرم نسبت به سایر صبحانههای معمول این خوشمزهتره! بلههه، ذائقه من اینه.😭😂 زود هم آماده شد. کمتر از ۲۰ دقیقه فکر کنم. تا آماده شدم و لباسامو پوشیدم، پخته بود و خوردمش و رفتم.
کتابی که میخونم به جاهای جالبش رسیده. :)
هفته پیش مینی سریال "هنر سارا (سارا کیم)" و "Once Upon Boyhood" رو دیدم و از لحظه لحظه هر دو تا لذت بردم. از دو ژانر مورد علاقه ام بودن.. و ذکاوت این سارا واقعا دست مریزاد داشت! میگن بر اساس یه داستان واقعیه.
دیشب به خاطر پست یکی از وبلاگایی که این جا دنبال میکنم یاد آثار تیم برتون افتادم. لامصب عاشق کاراش بودم و دیدم عه وا من "Sleepy Hallow" رو ندیدم. نشستم دیدمش. منتظر بودم منطقی تموم بشه چون اولش منطقی بود ولی یه هو زد تو جاده خاکیه ماوراء... البته طبیعیه آثار تیم برتونِ عزیزن دیگه.. ولی خب بدجور سیلی غیرمنطقیای به روندی که مغزم تا ته داستانو برای خودش نوشته بود زد!😂😂
قبلنا سینمایی زیاد میدیدم ولی الان بیشتر سریال دوست میدارم. نمیدونم چرا حس میکنم سینماییها جدیدا آبکی و سریع و به طرز غیرقابل تحملی محتوای داستانیو فشرده میکنن. بماند که قابل حدسن! حالا قبلنا میگفتم حوصلهی سریال ندارم. الان ترجیحم سریاله! شخصیت آدما واقعا تغییر میکنه. :|~ حتی تو این چیزا!
Let the world burn پلی شد-
ادیت زدن زندگی خودم باهاش تو ذهنم. هعی..
همین بود امروز.
فردا مقالات رو ترجمه میکنم تا پس فردا باز برم دانشگاه. امشب دیگه نمیتونممم... میخوام یه چیزی بخورم و سریال جدید ببینم.
پ.ن: خواستم یه کتاب بخرم. یکیش ۳۰۰ هزارو خورده و یکیش هم ۵۰۰ هزار.. موندم تو دو راهی کدومو بخرم... هی میگم ارزون بهتره... بعد میگم نکنه سانسور شده باشه... آاااا بلاتکلیفی... یه راه سوم هم اضافه شد. چطوره نخرم و پولمو ذخیره کنم؟ به هر حال کتاب نخونده زیاد دارم... آااااااااااااااااااااااااااااااااا...
++ بازی اندروید The Baby in Yellow واقعا خفنه! میتونه با بازیای PC و سایر رقابت کنه!✨️ تو این بینتی از نداشتن بازی آنلاین به این بازی رو بردم. واقعا هم خفن بود!✨️

