Never
4 خرداد 17:48 · ·
بگذار.. این._.. آخرین___ راز..._ ناتمام. من_.__ باشد___ :).._
A line of poetry from S. Teasdale *
...A simple mystery / riddle? Maybe +
:) ...The last P.? Maybe ++
4 خرداد 17:48 · ·
بگذار.. این._.. آخرین___ راز..._ ناتمام. من_.__ باشد___ :).._
A line of poetry from S. Teasdale *
...A simple mystery / riddle? Maybe +
:) ...The last P.? Maybe ++
3 خرداد 23:48 · ·
هودی با کت؟!🤨
هوم، استایل قابل تاملیه... تا زمستون بعد وقت دارم به این که این استایلو محقق کنم یا نه فکر کنم!
ولی کجا بپوشمش آخههههههههههه.
جایی ندارم..
از
این
بی جا(!)
بودن
خسته
شدم!!
😪
2 خرداد 21:41 · · آهنگ خیلی ترند چینی (My Love) در پس زمینه-
تایپ کردن-
امروز روز تقریبا پر باری بود. رفتم دانشگاه شهر خودمون (اگه نمیدونید قبلا تو پستای دیگه نوشته بودم که دانشگاهای هر شهر یه نت بینالملل دست و پا شکسته به دانشجویای دانشگاههای دیگه هم میدن.) و چند تا مقاله دانلود کردم. از ۹ تا ۱۲:۳۰ چندتا مقاله دانلود کردم و ژورنالاشونو چک کردم که Q1 باشن. Q1 بودن ژورنالا برای من خیلی مهمه.
بعدم که اومدم خونه، دیدم مامان خانوم باز کُلی کیلو سبزی خریده چون کُلییی کیلو سبزی که چهارشنبه خریده بود به نظرش برای لعاب خورشت کافی نبودن. هیچ چی دیگه تا نزدیکای غروب این کُلی کیلو سبزی (شامل شوید و تَره و اسفناج) رو کمک کردم و پاک کردیم. من به همون سبزی کم لعابه راضییی بودم. تازه باز میگفت اسفناج کم خریده کاش بیشتر خریده بود! میترسم باز بره بگیره.😂😭
این کُلی کیلو وقتمو گرفت!! به نظر من پاک کردن تَره از پاک کردن هر سبزی دیگهای سختتره!
صبح یه هو دیدم ای دل غافل! نونمون دیروز تموم شده و یادمون رفته بخریم. گفتم تا آماده میشم برم، یه کم برنج توی یه کاسه کوچیک کته درست کنم. مامانم میگفت وقت نمیشه ولی من میگفتم میشه میشه. ۲۰ دقیقه زمان میبره. آخرای پختش هم یه تخم مرغ شکستم روی برنجا تا آبپز بشه باهاشون. اصلاااا هااااا خوشمزهترین صبحانه همینه. به نظرم نسبت به سایر صبحانههای معمول این خوشمزهتره! بلههه، ذائقه من اینه.😭😂 زود هم آماده شد. کمتر از ۲۰ دقیقه فکر کنم. تا آماده شدم و لباسامو پوشیدم، پخته بود و خوردمش و رفتم.
کتابی که میخونم به جاهای جالبش رسیده. :)
هفته پیش مینی سریال "هنر سارا (سارا کیم)" و "Once Upon Boyhood" رو دیدم و از لحظه لحظه هر دو تا لذت بردم. از دو ژانر مورد علاقه ام بودن.. و ذکاوت این سارا واقعا دست مریزاد داشت! میگن بر اساس یه داستان واقعیه.
دیشب به خاطر پست یکی از وبلاگایی که این جا دنبال میکنم یاد آثار تیم برتون افتادم. لامصب عاشق کاراش بودم و دیدم عه وا من "Sleepy Hallow" رو ندیدم. نشستم دیدمش. منتظر بودم منطقی تموم بشه چون اولش منطقی بود ولی یه هو زد تو جاده خاکیه ماوراء... البته طبیعیه آثار تیم برتونِ عزیزن دیگه.. ولی خب بدجور سیلی غیرمنطقیای به روندی که مغزم تا ته داستانو برای خودش نوشته بود زد!😂😂
قبلنا سینمایی زیاد میدیدم ولی الان بیشتر سریال دوست میدارم. نمیدونم چرا حس میکنم سینماییها جدیدا آبکی و سریع و به طرز غیرقابل تحملی محتوای داستانیو فشرده میکنن. بماند که قابل حدسن! حالا قبلنا میگفتم حوصلهی سریال ندارم. الان ترجیحم سریاله! شخصیت آدما واقعا تغییر میکنه. :|~ حتی تو این چیزا!
Let the world burn پلی شد-
ادیت زدن زندگی خودم باهاش تو ذهنم. هعی..
همین بود امروز.
فردا مقالات رو ترجمه میکنم تا پس فردا باز برم دانشگاه. امشب دیگه نمیتونممم... میخوام یه چیزی بخورم و سریال جدید ببینم.
پ.ن: خواستم یه کتاب بخرم. یکیش ۳۰۰ هزارو خورده و یکیش هم ۵۰۰ هزار.. موندم تو دو راهی کدومو بخرم... هی میگم ارزون بهتره... بعد میگم نکنه سانسور شده باشه... آاااا بلاتکلیفی... یه راه سوم هم اضافه شد. چطوره نخرم و پولمو ذخیره کنم؟ به هر حال کتاب نخونده زیاد دارم... آااااااااااااااااااااااااااااااااا...
++ بازی اندروید The Baby in Yellow واقعا خفنه! میتونه با بازیای PC و سایر رقابت کنه!✨️ تو این بینتی از نداشتن بازی آنلاین به این بازی رو بردم. واقعا هم خفن بود!✨️
29 اردیبهشت · · هوای دلم بس ناجوانمردانه ابریه... میخوام باز خودمو تو کار غرق کنم.. یه آگهی دیدم که کارشناس مخصوص رشتهمو میخواست.. الان من نظریای ارشدو گذروندم و پایاننامه هنوز ننوشتم میتونم بگم ارشد دارم یا نه حتما باید مدرکمو بگیرم؟... نمیدونم! به هر حال پیام دادم بهشون تا ببینم چی میگن.. کاش عصرکار باشه.. یه خبر دیدم که دانشگاه هر شهر به دانشجوهای شهرهای دیگه هم اینترنت بین الملل میده(البته فقط توی خود دانشگاه).. میخوام صبحا برای دانلود مقاله و این طور کارا برم دانشگاه شهر خودمون... ببینم چی میشه.. من که چشمم آب نمیخوره به همین راحتیا باشه... فردا میرم ببینم چطوریه..
لامصب دیشب یه خبر دیدم که به گیمرای حرفهای هم نت بینالملل تعلق میگیره!!(مگه به خاطر امنیت نیست که نت رو از رو آدما بستن و یه دانشجوی بدبخت باید پاشه بره دانشگاه حتما تا بتونه سایتای علمیو ببینه!!!) اصن دلم میخواد داد بزنم از این حجم از... آااااا... البته یکی زیر همین خبر توکامنتا نوشته بود گیمرای حرفهای نه نمیدن و به بازی سازان تعلق میگیره. حالا نمیدونم به گیمرای حرفهای میدن یا به بازیسازا... اینم گفتم یه هو خبر اشتباه نداده باشم.. خواستین بدونین کدومشه خودتون سرچ کنین.. انقدر خستم که دیگه خودم نمیتونم ته توشو در بیارم بعد هی حرص بخورم!😂😑
خلاصه که آره... دوباره میخوام به دنیای پاره شدن بسیار از کار اضافی سلام کنم... تو این اوضاع روحی شدنیه؟ نمیدونم! احتمالا روحمم از همه چیز دور کنه کار زیاد...
+ توی بیان وب اصلیم همیشه از گوگل بازدید داشت و دو سه تا علاقهمند پیدا میشد که کلی ذوق میکردم... الان لامصب وب اصلیم این جا از جهان که چه عرض کنم از همه جا دستش بسته است... فکر نکنم برچسبها هم فایده داشته باشن... هعی..
++ همه جا همه چی ساکته... دلم تنگه تلگرام و تیکتاک و یوتیوبه...
+++ داد زدن توی بالشت جواب میده نه؟؟
++++ به قول یکی هعب (همون هعی)... لعنتی.. دلم تنگ شد...
+++++ آهنگ تموم میشن روزای سیاه و سفید شروین حاجی پور... هعب...
26 اردیبهشت · · یکی از وقتایی که حس میکنم زندهَم زمانیه که تو اتاق نشستم یه هو یه باد خنک و ملایم (به نوعی همون نسیم که میگن) از پنجرههای باز اتاق میوَزه، پردهها رو تکون میده و به صورت آدم میخوره. صورت و کل بدن آدم خنک میشه و احساس خوبی میگیره..
این یکی از اون وقتاییه که به خودم میام و نفسی رو که ناخودآگاه انجامش میدادم یا گاهی به ندرت حبس میکردم، خودآگاه انجام میدم و باعث میشه حسای بدی که ناشی از هر تروما یا هر چیز دیگه این، برای لحظهی خیلی کوتاهی محو بشن...
کاش این لحظههای کوتاه طولانی تر میشدن... هر چند کوتاهن ولی به طرز عجیبی طولانیتر هم هستن..
22 اردیبهشت · · برای من ریاضیات یعنی عشق!➗️➕️➖️
جا داشت به سهم خودم روز ملی ریاضیات و سالروز تولد مریم میرزاخانی رو تبریک بگم.
و همچنان نیازمند اینترنت بینالملل... یوتیوب و اثباتها و ویدئوهای ریاضی سیو شده ام در اون جا...
چه چیز ریاضی جالبه؟ این قطعیت و بدون ابهام بودن همیشگیش. این که برای همه چیز جواب داره. این که حتی غیر قطعیت و ابهامش هم قطعی و بدون ابهامه!!
و در نهایت برای هر مسئلهای، همیشه، یه جواب داره!
:)~
+ به ذوق کردنهای انسانها اهمیت بدهید.. آهای ای انسانها! خخخ
20 اردیبهشت · ·
"غذا که فرقی بین زن و مرد قائل نیست
کار سخت هم همین طور"
《تعقیب یشم》
#طلا_نوشت #طلا_دیالوگ
مکالمه درونی با جان درون:
J: تو فکری؟
- چرا تو سریالا خرمالوهاشونو تو زمستون از درخت نمیچینن؟ کم کم داره این حس بهم دست میده که نچیدنشون باعث میشه کل زمستونو تازه بمونن. بماند که خودم به عینه هم دیدم این موضوعو. چند ماه پیش تو مسیر خوابگاه به باشگاه هم یه خونه رو هر روز میدیدم که خرمالوهای درختشون درشت و رسیده هنوز به درخت بودن و از مرز دیوارای خونه سر به فلک کشیده بودن. اون موقع فکر میکردم شاید خونه متروکه است. در واقع متروکه نه. ترک شده و رفته شده به یه مکان دیگه به دلیل کار و زندگی و ... و میگفتم به همین دلیل صاحبشون نیست که بکندشون. ولی الان اینو تو سریالا هم میبینم. باعث شد شک کنم. این همه مدت سرمازده نمیشن؟ میدونم خرمالو میوه زمستونی ایه ولی آخه تا آخر زمستون به درختی که "برگ" نداره باشن طبیعیه؟ خشک نمیشن؟؟
J: سرچ کن.
- ببخشید؟
J: سرچ کن!
- نمیفهمم منظورتو!! (سوت زدن)
J: اون گوگل نصف و نیمه رو باز کن و سرچ کن شرلوک!
- نمیخوام ممنون، از منطق و شهودم استفاده میکنم.
J: میترسی..
- نه!
J: آره.
- (اخم پوکر وار)
J: از این که بدونی..
- نه!
J: بدونی کهههه..
- آرهه! از این که بدونم چرا دو ماهه درخت خرمالویی که بعد از این که فهمیدم میتونم تو زندگی آرزوهای حداقلیم رو به واقعیت بپیوندونم توی حیاط کاشتم، هیچ جوونهای نزده میترسم!! چون مطمئنم اگه اونو سرچ کنم، این موضوعم سرچ میکنم و در نهایت ممکنه به این حقیقت تلخ برسم که درختش خشکککک شده و قبل از به ثمر رسیدن، باید از ریشه درآد و چوبهای کوچیکش شکسته و نمیدونم آاااا دور ریخته بشن!!
J: (سرچ کردن)
- نکن جان! لطفاااااا!!
پ.ن: من عاشق خرمالو هر چی که متعلق به خرمالو باشه هستم. این اسفندماهی یه درخت خرمالو توی خونه کاشتم که متاسفانه دو ماهه هنوز هیچ جوونه ای نزده... نگرانم...
پ.ن ۲: سرچ کردم...
17 اردیبهشت · · + بچگیام که مثلا ۲ یا ۳ صب که همه خواب بودن میرفتم حیاط، به آسمون که زل میزدم انتظار داشتم سفینه فضایی یا یوفویی چیزی ببینم. زل میزدم و آرزو میکردم یه نور عجیبی چیزی تو آسمون ببینم و بگم یوفوعه! آرههههه این نشونهای از آدم فضاییاست و این حرفا... الان وقتی این موقعا از شب میرم حیاط دلم نمیخواد به آسمون زل بزنم مبادا نوری چیزی ببینم و نکنه که موشک باشه! ریل لایف vs فانتزی لایف!!
++ از لحاظ روحی افتضاحم. دو روزه به معنا واقعی خودمو تو اتاق و تختخوابم حبس کردم.
+++ الان یعنی چی بلاگیس عزیز؟! الان حالا اکانتمو با شمارهام یا ایمیلم فعال نمیکردم چی میشد؟ الان یعنی چی وسط این هیری و بیری اینم اضافه کردی؟ تا فعالش نکردم نمیشد که اومد تو میز کارم. منم که بعد بلاگ بیان این قدرررررررر این جا کامنت و بازدید دارم که نگووووو. لامصب اونقدر زیادن واجب بود حتما فعال کنم اکانتمو. خخخ خلاصه که با این که حرف خاصی برای پست گذاشتن نبود و این پست چیز خاصی رو به علمتون اضافه نکرد، باید به خاطر این فعالسازی حساب هم که بود یه هایی هویی پستی چیزی میذاشتم.
++++ دیدن فیلم ترسناک با حال خراب پیشنهاد نمیشه اصلا. بماند که همین الان میخوام سینمایی دوم از فیلم ترسناک مورد نظرم رو ببینم.
+++++ هوا واقعا گرم شده. امشب دو تا پنجرهی رو به خیابون اتاقمو باز کردم. امیدوارم نزدیکای صبح زیاد سرد نشه که یخ بزنم.
10 اردیبهشت · · یه بازههای زمانی از روز هستن که میخوام طولانی تر بشن. مثلا ۴ تا ۶ عصر یا ۱۰ تا ۱۲ شب. تو این وقتها ناخودآگاه آرومترم و حس بهتری دارم. نمیدونم ریشهاش از کجاست. و همین طور هم برعکس، یه بازههایی هم هست که میخوام زودتر بگذره و گاهی اصلا وجود نداشته باشن و جالبه که دلیل اینو میدونم. جالبه نه؟ دلسل حسای خوب نامشخصه ولی حسای بد مشخص!
خیلی وقته در کل میخوام زمانو متوقف کنم ولی نشدنیه... انسان واقعا موجود عجیبیه.. کاش انسان نبودیم؟ نمیدونم. :)
(زل زدن به صفحه نوشتن پست و بعد به فرش کف اتاق)
حتی حرفایی که میتونم بزنم هم کم شدن. خیلی وقته این طوریم.
چند وقت پیش یه دوست از دوران دبیرستان بهم پیام داد. عجیبه چون چند سالی میشه اصلا با هم حرف نمیزدیم. فکر نکنم به خاطر پرسین حالم بوده باشه.. احتمالا به خاطر جملهای که بیو نوشته بودم و بیشتر میخواسته ته و توی اونو در بیاره. اگه هم این طور نبوده و به اندازه ۱ درصد میخواسته احوالپرسی بکنه، باید بگم که دیگه بهش احتیاجی ندارم. اون بچهی ۱۶ - ۱۷ ساله بود که بهش نیاز داشت نه اون آدم الان. اون آدم الان یاد گرفته چطور با خودش کنار بیاد.
PDF یه کتابو از یه سایت دانلود کردم به جای خریدنش از طاقچه.. میدونم این کار بدیه و مترجم بیچاره چوب این کارو میخره.. ولی چاره چیه. فعلا تا میرم سر کار باید پول ذخیره کنم.. واقعا از مترجم کتاب معذرت میخوام.. اگه یادم بمونه بعدا کتابشو میخرم... اگه بعدا خریدش براش به درد نخوره چی؟ آه خدایا، چه حس مزخرفی دارم...
در حال گوش دادن OST های قشنگ یه سریال قشنگم که قشنگ حالت خوندنش با حال الانم جوره.. :)~
سریال جدیدی که دارم میبینم D.P. عه. قشنگه تو ژانر خودش.
هنوز هم دست و دلم به رفتن سمت پایاننامه و پروپوزال نمیره...
یه بازی آنلاین بود که بیشتر به خاطر تعاملی بودنش بازیش میکردم. نزدیک به ۵ یا ۶ سال (خدایا من واقعا به همه چیز وفادارم...). اسمش SKY CHILDREN OF THE LIGHT بود. واقعا دلم تنگ لابی و دوستایی که اون جا داشتم شده... کاش اینترنت زودتر به حالت قبل برگرده...
+ باید تنظیمات تصاویر اون یکی وبلاگمو درست کنم ولی حوصله ندارم. الان یه ماهه حوصلهشو ندارم. یه ماهه باید درستشون کنم. :")
++ مامانم و خواهرم دارن "وقتی زندگی بهت نارنگی میده" رو میبینن. من قبلا دیدمش. برای همین بهشون نمیپیوندم...
8 اردیبهشت · · نیازمند اون جمعای کوچیکی از همسایه ها هستم که تو سریالا میشینن دور هم و بحثای احمقانه میکنن و چرت و پرت میگنو به چرت و پرت همدیگه میخندن، میباشم.. قضاوتت هم نمیکنن!
+ چطور سردرگمی رو باید حل کرد؟ عین یه حس بی حسیه که گاهی خودشو نشون میده و از درونت میاد بیرون و میخواد ببلعدت. آه، از این حسای این طوری بدم میاد..
++ امشب قسمت "آبشار رایخنباخ" شرلوک دو از شبکه تماشا پخش میکرد... این دومین قسمتی بود که اولین بار که با کاراکتر شرلوک آشنا شده بودم از تلویزیون دیده بودم. وقتی که مرده بود یادمه کلی غصه خوردم. خخخ یه بچه ۱۱ ساله بودم و به نظرم بهترین سریال قرن بود. بعدها که فهمیدم بیشتر از این دو قسمته و در واقع نمرده یادمه کلی ذوق کرده بودم. دنیای بچگی. :)) خلاصه که این کاراکتر بچگی و نوجوونی منو ساخت.
+++ میخوام رمانهای بلند شرلوکو دوباره بخونم و یادآوری بشه. جدیدا نوستالژیهای بچگیم باعث میشه حس خوب و شادی به زندگی بیرنگم داده بشه. وای یادمه تو کتابخونه مدرسه اولین بار که کتاب "اتود در قرمز لاکی" پیدا کردم هیجان زده شده بودم وقتی تموم شده بود و برش میگردوندم یه هو کتاب "نشانه چهارش" هم پیدا کردم و ذوق اون موقعم قابل وصف نبود. بعدها باز پیدیافشون رو خوندم به علاوه دو داستان بلند دیگهاش و چندین داستان کوتاه دیگه. یادمه دنبال این بودم که این شخصیت واقعی باشه. وای چه خاطراتی... یه بچهی درونگرا که دوستی نداشت و دبیرستانی بود و اون موقع هم سردرگم بود ولی از نوع بچگانهاش. کاش هنوز بچه بودم.