ⱽⁱᵛᵃ ˡᵃ ᵛⁱᵈᵃ◡̈⃝

افکار یه سقوط کرده از پشت‌بوم بیمارستان بارتز!

I AM A SOCIAL VEGAN, I AVOID MEET!!

شرلوک هلمز شرلوک هلمز 5 اردیبهشت · شرلوک هلمز ·

سر شام موقع کانال عوض کردن، یه هو شبکه تماشا اومد بالا و نوشته‌ی گوشه‌اش رو که دیدم، نوشته بود شرلوک. با چنان ذوق و شوقی گفتم که کانال رو برگردون که خودم هم تعجب کردم!

هیچ چی دیگه، خاطرات نوستالژی قدیمی برام زنده شد. :)

الان قسمت ۳ فصل ۱ عه. همون بازی بزرگ که ریواچ کرده بودم.

 

+ همیشه دیدن جسد حشرات گوشه حیاط به طرز عجیبی یه غم عجیب رو دلم میندازه.. این دفعه جسد یه صدپا بود... از صدپا اصلا خوشم نمیاد...

++ در حال دیدن سریال "BLIND" هستم.. یه سریال جنایی معمولیه. زیاد شاهکار نیست. در حد "MOUSE" اصلا نیست.

+++ دلم برای تیک‌تاک تنگ شده...

++++ امشب ماکارونی پختم.. خوشمزه بود و شفته نشده بود. از خودم راضیم! :}

+++++ ویلِن زندگی هرکس در واقع خودشه!!

BIBLIOPHILIA!!

شرلوک هلمز شرلوک هلمز 3 اردیبهشت · شرلوک هلمز ·

بار دیگه بهم ثابت شد. حتی اگه ایم سوهو هم باشی فوق فوقش دو سال به یادتن. بعدش از یاد میبرنت. همیشه همینه. انسان خیلی تنهاست. :)) مطمئنم یونگ‌رو تا ابد به یادشه ولی برهه‌های کوچیک زمانی اونم شاید. کم کم توی ذهن آدم‌ها کمرنگ میشی.

سریال snowdrop تموم شد... از سریالایی بود که غمگینم که تمومش کردم. از این سریالای محشر و شاهکاریه که کمیابن. سریال ریخته ولی شاهکارها کمن! باید بعدا یه سربرگ به این‌جا اضافه کنم و فیلما و سریالایی که به نظرم مشهور بودنو معرفی کنم. میدونم بعد بیان این جا اصلا دیده نمیشه و شاید حتی خونده نشه ولی شاید آیندگان کنجکاوی پیدا بشه که بخواد بدونه یه غریبه چه فیلم‌هایی رو شاهکار میدونه. :)

همین سریال snowdrop باعث شد کتابی که دو سال پیش خریده بودم رو شروع کنم و چندین فصلشو تو یه روز بخونم.

کتابش واقعا جالبه و این که بیوگرافی و واقعیه جالب ترش میکنم. کتاب "دختری با ۷ اسم" نوشته‌ی هیون سو لی. یادمه راهنمایی که بودم هم پی دی افش رو دانلود کرده بودم ولی واقعا پی دی اف ها رو دوست ندارم برای همین نخونده بودمش. تا این که دو سال پیش خریدمش و الان هم به لطف اون سریال و کنجکاوی که درم برانگیخت، میخونمش. واقعا جالبه.

بعد این باید "آکواریوم‌های پیونگ یانگ" و "فرار از اردوگاه چهارده" رو بخونم.

آااا، کلی کار و کلی کتاب که باید خونده بشه. وقت نمیکنممممم. وقتی میگم چند فصل از یه کتاب تو یه روز (حدود ۶۰ صفحه) برای من جدید (نه قبلنا که یه کتاب ۵۰۰ صفحه ای رو تو دو روز میخوندم.) که باید به زندگی روزمره هم برسم زیاده، منظورم همینه.

تازه کار بیرون هم اضافه بشه که دیگه فکر نکنم همینم بشه. فعلا به خاطر پایان‌نامه و جنگ از کار بیرون قِصِر در رفتم! خخخ

پ.ن:

,And the sun took a step back

the leaves lulled themselves to sleep

.and Autumn was awakened

-Raquel Franco-

 

+ بالاخره این‌جا هم دارم وبلاگایی رو پیدا میکنم که مطالب جذابی مینویسن. و خوندنشون با ماگ چایی بزرگ میچسبه! :) ✨️

++ انیمیشن Hoppers قشنگه..

OVERWHELMED... BUT STILL TRYING... :)

شرلوک هلمز شرلوک هلمز 31 فروردین · شرلوک هلمز ·

کتاب بخونید. کتاب بخونید و کتاب بخونید.

کتاب‌ها دوستانی هستن که هیچ وقت هیچ وقت قضاوتتون نمیکنن و تا ابد باهاتون میمونن. (M: چه واضح! یه بچه هم اینو میدونه.. - شات آپ!!)

و همیشه یه در جدیدو به دنیای ذهنتون باز میکنن.( M: ... - :/ )

ولی یادتون باشه، قبل این که بخونید باید بدونید که هر چه بیشتر بدونین مسئولیتتون هم سنگین‌تر و بیشتره و این یعنی سختی کشیدن بیشتر. :) دونستن یعنی سختی بیشتر! این میتونه کلی شیرینی داشته باشه (صددرصد داره این شیرینی ها رو) و اندکی هم تلخی(میتونه اینو نداشته باشه). داشتن این شیرینی و تلخی برای هرکسی متفاوته. این نظر منه ولی مگه نمیگن که:

.Don't believe everything you think

جمله از ناشناس (نمیدونم کی گفته)

شاید و شاید و باز هم شاید نظرات منم اشتباه باشه. شاید.. آخ که چه قدر از شاید بدم میاد.

+ کاش این جا قابلیت پست کوتاه داشت. یه چیزی مثل استوری. که لازم نباشه برای یه همچین فکر رندومی اونم این وقت شب بیای یه پست بذاری. خخخ

++ نمیدونم بیان واقعا بسته شده یا مثل بلاگفا و بلاگ‌اسکای از دسترس خارج شده. کاش مورد دوم باشه. هنوز هم گاهی به امید این که فقط سروراشو بسته باشن گاهی آدرسشو چک میکنم و همیشه هم ناامید میشم. :)

+++ J: اگه این چرت و پرتا رو ننویسی میترکی؟ - آره!!

How to escape time.. Hmm, good point!

شرلوک هلمز شرلوک هلمز 29 فروردین · شرلوک هلمز ·

یکی از ویژگی‌های انسانی که تحسین میکنم اینه که تو هر شرایطی و هر حالی ادامه میده. منظورم اینه که به خودتون نگاه کنین. کافیه تو یه شرایط بحرانی قرار بگیرین تبدیل میشین به کسی که برای ادامه دادن هر تلاشیو میکنه. فقط به همون تغییر فیزیولوژیک بدنمون تو شرایط بحرانی دقت کنین. دیگه اراده خودتون که قوی‌تره که جای خود داره.

اگه این موضوع رو به حالت فکری و روانی انسان هم نسبت بدیم، تازه جالب‌تر هم هست.

توی هر حال بدی، مغز دنبال یه راهیه برای حال خوب.

اینو توی خواب‌هایی که میبینیم و ناخودآگاهمون هم میشه حس کرد... خواب‌هایی که به نوعی حالمون توی زندگی رو نشون میدن.

بیشتر از همه هم از ویژگی تغییرپذیری انسان‌ها بدم میاد؛ ولی جالبه نه؟ این تغییرپذیری هم همون نوعی اتفاق برای ادامه دادنه.

در کل انسان موجود جالبیه، خودش به تنهایی یه دنیاست.

 

"?Why do you like thunderstorms"

"Beacause it shows that even nature needs to scream sometimes."

 

عنوان، متن پست و جمله‌ی انگلیسی آخر پست هیچ ربطی به هم ندارن. اینم بذارین به حساب جالب بودن انسان‌ها. :)

+ کمتر سریالی میتونه از همه لحاظ یه شاهکار واقعی باشه. یکی از این سریالا "Snoedrop" عه. :) جالبه جدیدا این سریالای این طوری از قسمت ۱۰ به بعد برام آبکی و بی معنی میشدن ولی snowdrop از قسمت ۱۰ به بعد جالب‌تر هم شد.

اهم اهم... به نام خدا در فکر پایان‌نامه.. چند روزیه که فقط میشینم و به پایان نامه فکر میکنم بدون این که حتی گوشه‌ی موس رو به سمت پوشه‌ای که فایلای مقالات داخلشن ببرم.

همیشه همین بودم.. یه اهمال‌کار درجه یک.. قشنگگگگ کاری که دست و دلم نمیره رو حتی اگه بتونم میندازم 100 سال دیگه انجام بدم.. بهتون قول میدم اگه اهمال کار نبودم الان کلی پیشرفت کرده بودم! (J درون: Just take a breather if you need one. It's ok!... - نه دیگه استراحتی به این طولانی ای!!!)

یه استاد راهنمای خوش خیال تر از خودم هم دارم که اصلا براش مهم نیست که من الان دارم پروپوزالو مینویسم. نمینویسم. اصلا پروپوزال چی هست. تو کی هستی. من کیم. این جا کجاست.. دو تا پبام که بهش میدی عصبانی میشه. :/

چرا باید بیان بسته بشه. نمیخووام غر بزنم ولی میزنم.. بله.. چرا نزنم؟ اصن وبلاگ خودمه.. خخخ... درسته تا آدم یه چیزیو از دست نده قدرشو نمیدونه.. بیان (blog.ir) هم برای ما بیانی‌ها همین حکمو داره..

گاهی حوصله‌ام زیاد سر میره... خیلی زیاد... J درون: خب لعنتی بشین پایان‌نامه تو بنویس... - نه جان عزیز اون حال نمیده..

کلا حس میکنم هر موقعععع این جا رو باز میکنم یه چیزی بنویسم به جز چرت و پرت چیز دیگه‌ای تایپ نمیشه.. این اشکال از خودمه... نمیدونم چِم شده.. خدایا، من چِم شدههه.. قبلا کلی حرف (مفید) برای گفتن داشتم نه یه سری خزعبلات روزانه... حتی همون خزعبلات روزانه رو هم ندارم!!

مرز خوابایی که جدیدا میبینم با واقعیت یکی شدن..

دلم چندتا موزیک آرامش‌بخش میخواد.. در عین حال که غمگین نیستن ملایم باشن...

ذهنم به هم ریخته است.. یه کاریو که شروع میکنم و اگه پاشم و مثلا به یه کار دیگه بپردازم بعد دیگه با میلی میرم سمت بقیه‌ی اون کار.. حتی اگه کار مورد علاقم باشه.. قبلا.. J درون: این طوری نبودی؟... - آره!!

بذار توصیف کنم... فرض کن تو یه محیط کاملا بدون هیچ چیز معلقی.. هیچ چیزی نیست و خودتو با یه دیوار که مثلا تو اون محیطه سرگرم میکنی.. یه هو که رو برمیگردونی میبینی مثلا یه شیء دیگه تو اون فضا معلق شده که از فضای بیرون این فضای معلق وار اومده و اون شی برات آشناست و نمیخوای به یادش بیاری... هر از گاهی چندتا شیء که حس بهتری هم دارن از فضای بیرون به فضای معلق درونی میان ولی سرعت عبورشون و خارج شدنشون از اون فضای معلق خیلی زیاده... بر خلاف اون شیء‌های آزاردهنده... اینه ذهنم... بهترین توصیف براش.. ترجیح میدم معلق نگهش دارم... بدون هیچ شیءای!

طبیعیه که زیاد به یه اسمی برمیخورم که نمیخوام بربخورم؟ تو کتاب‌ها، فیلم‌ها و حتی آدم‌ها! - قصد نداری کاملا محو بشی، نه؟... - نه!... همه چیز قشنگ‌تر بود.

من یه معتادم.. برداشت بد نکنین... معتاد به چای! که اینم خودش بده که داره معده‌ی نازنینمو نابود میکنم. منظورم اینه که مقدار کم چای خیلی هم خوبه ولی  زیادش مسلما مضره.. سه روزی سعی کردم تعداد لیوانای چایمو به یک عدد برسونم ولی بعد 4 روز شکست خوردم.. شما تو مصرف چای و دمنوشیجات میانه رو باشین و این کارو با خودتون نکنین.. جدیدا سعی کردم به جای چای دمنوش بابونه رو کنارش بگنجونم که خب اونم تا حدی جوابه.. زیاد طعمشو دوست ندارم.. ولی بیشتر حس گرمایی که چای میده رو فکر کنم دوست داشته باشم.. بماند که بابونه هم نباید زیادی استفاده بشه..

 

+ مچ دست چپم داخل ورزش زیبای Push up آسیب دیده... نه به اون حد ولی خب کمی درد میکنه... طی یکی دو روز خوب میشه.. قبلا هم این طور شده بود.. اصن Push up خیلی زیباست ها. خیلییییییی!!!!

++ شاید خنده دار باشه ولی این عکسو یه ساله دان کردم بعد ارشد بذارمش پروفم.. خخخ.. البته بعد اتمام کاملش به همراه اتمام تمام و کمال پایان‌نامه:

بله.. احتمالا تا اون موقع همین بشه وضعیتم! مخصوصا با این اوضاع و احوال اینترنت!

+++ In Dreamland - Chillpeach

++++ و سخن پایانی این پست!

ONE DAY I'M GONNA MAKE THE ONOINS CRY! NOT THEM MYSELF..

Tea; a hug in a cup!

شرلوک هلمز شرلوک هلمز 22 فروردین · شرلوک هلمز ·

پیشنهاد امروز عصر؛ یه کم شیر + یه قاشق مرباخوری وانیل شکری + چای (من ترکیبی از چای سیاه + سبز + و پودر میخک و کمی گلاب استفاده کردم.) به همراه ماگ/لیوان/فنجون موردعلاقه تون.. ☕️

شیر طعم خامه ای به چای میده. :)

نمیدونم ترکیباتش با هم همخونی دارن یا نه یا با هم مُضر میشن یا نه، فقط میدونم گرم و خوشمزه است.

میتونید موسیقی هم کنارش اضافه کنین و آروم آروم و جرعه جرعه میل بفرمایید! به علاوه این که کنار در حیاطتون بشینین و میلش کنین. مثل الان من!

از موسیقیایی که شما رو به یاد خاطرات قبلیتون میندازن اجتناب کنین. :) ... الان فقط روی حال حاضر تمرکز کنین.

+ کم کم متن پستای وبلاگم بیشتر آب میره.. وبلاگ مگه برای نوشتن متنای طولانی نیست؟

++ خونه ساکته، چون بقیه رفتن بیرون خرید. مامانم اصرار کرد منم برم، ولی من.. الان در درونگراترین حالت ممکنم هستم.. ببخشید مامان... لیاقت فرزند بهتری رو داشتی..

+++ ...

اَبَرنواَختَر! :)

شرلوک هلمز شرلوک هلمز 20 فروردین · شرلوک هلمز ·

یه ماگ سبز و سفید پر از چای زنجبیلی به همراه لپ‌تاپت + صدای گنجشکای روی درخت عناب حیاط که همیشه از بچگیم تا حالا نمایانگر بهار بودن + صدای بچه‌های داخل کوچه که نشون‌دهنده‌ی جاری بودن زندگی با وجود همه اتفاقات الانه..☕️ (ساعت حدود 17:00... چون هی صدام میزدن تا الان (18:47) طول کشید پست کردن این پست!)

کتاب ماده‌ی تاریک و انرژی تاریک اثر برایان کلگ رو دیشب بالاخره استارت زدم. فصل اول رو خوندم و همون طور که انتطار داشتم محشر بود. یه سری اطلاعات جدید به اندوخته‌ی اطلاعاتم اضافه کردم و یه سری چیزا رو از قبل میدونستم.

برام خیلی جالب بود که کهکشان‌ها به صورت خوشه‌ای کنار هم قرار دادن و این که نزدیک ترین خوشه‌ی کهکشانی خوشه‌ی کهکشانی محلی خودمون (ابرخوشه سنبله - این مال خودمونه.خوشه گیسو عه.

و این که جهان در حال انبساطه (که البته این رو از قبل میدونستم، گاهی باید از خود متشکر بود!! خخخ) ولی بازم این که با جزئیات توضیح داده شده بود، خیلی لذت بخش تر بود. و این که تئوری هایی در خصوص انبساط جهان هم گفته شده بود.

میدونستید به استثنای چند کهکشان محلی، همه کهکشان‌ها از راه شیری دور می‌شن؟ و هر چی که اون کهکشان دورتر باشه، این سرعت هم بیشتره؟؟ :) - ارجاع به قانون هابل، رسم بردار و رابطه خطی این دو پارامتر

راجع به نسبیت عام انیشتین، ماده و خمیدگی فضا و زمان گفته شده بود. این که هر ماده‌ای در فضا و زمان بسته به جرمی که داره به علت گرانشی که داره خمیدگی ایجاد میکنه.. و هر چی جرم بیشتر خمیدگی بیشتر... اگه جرم اون قدری زیاد باشه حتی این خمیدگی فضای اطراف باعث میشه حتی مسیر نور به علت خمیدگی فضای اطراف خمیده میشه.. مثل کار عدسی ها. (فهمیدم انگلیسی عدسی یا همون لنز از کلمه لاتین Lentil اومده که همون lentil هم یعنی عدس!! جالبه نه؟ منظورم اینه که ما هم میگیم عدسی. همیشه فکر میکردم ما ایرانیا به خاطر شکل عدس بودن عدسی میگیم بهش عدسی ولی در واقع میشه گفت به نوعی ترجمه هم بوده، نه؟ خخخ)

این که اجرام در جهان به دور خود میچرخند (مثل همین چرخش زمین به دور خودش) و این در نتیجه نحوه‌ی شکل‌گیریشونه؛ یعنی این اجرام به طور کاملا یکنواخت و متقارن در فضا پخش نشدن و یک طرفشون نسبت به طرف دیگه شون ماده بیشتره و جذب شدن ماده به سمت داخل، نتیجه این عدم توازن و چرخش کل مجموعه است.

البته من هنوز فصل اول این کتابم ولی تا جایی که الان فهمیدم، واژه‌ی ماده‌ی تاریک از این جا اومد:

همون نزدیک ترین خوشه کهکشانی که گفتم، اون طبق محاسبات با سرعت خیلیییی زیادی به دور خودش میچرخیده که با توجه به جرم ماده‌ای که تخمین زدن درش وجود داشته، این سرعت معقول نبوده! یعنی این سرعت باعث از هم گسیختگی‌اش باید میشده. چون با توجه به نیروی گریز از مرکز، سرعت چرخش به دور خود یه حدی داره که اون خوشه از هم پاشیده نشه!!! این طور شد که این تئوری شکل گرفت، ماده‌ای وجود داره که نورش به ما نمیرسه و خیلی جرم زیادی وجود داره، اسم این ماده رو ماده تاریک میذارن. :) جالب نیستتت؟؟؟

حالا اگه نظریه انرژی تاریک و ماده تاریک درست باشن، حدود ۲۷ درصد از جهان رو ماده تاریک، تفریبا ۶۸ درصد اونو انرژی تاریک و ۵ درصد برای هر اون‌چه که مستقیم میتونیم ببینیم باقی میمونه.. آااااا چه هیجان انگیز، نه؟؟

این که انرژی تاریک چیه رو هم یه توضیح خلاصه داده بود. :)

آه و آره؛ خوندن این فصل کلی بهم حال داده. برامم مهم نیست که فکر کنین چه حوصله سَر بَر!! :دی

این وسط اَبَرنواَختَر هم یه توضیح کوچیک داده بود که اپیزود "بازی بزرگ" شرلوک هم برام زنده کرد؛ به خاطر ابرنواختر ون بورن! :))) دلم خواست ریواچش کنم..

 

 

چند روز بعد نوشت: بازی بزرگ رو ریواچش کردم.. هنوز برام محشر بود... برام نوستالژی بود. :"))

بلوک چوبی!

شرلوک هلمز شرلوک هلمز 16 فروردین · شرلوک هلمز ·

آیا تنهایی یه چیز انتخابیه؟ شاید! به نظرم باید بشینن و راجع بهش تحقیق کنن، خدا رو چه دیدی شاید کدی چیزی روی دی ان ای کشف کردن که هر کی داشته باشدش تنهاست. البته نمیدونم شاید تا حالا هم همچین تحقیقی صورت گرفته باشه یا نه. آه از عدم قطعیتای ذهنم متنفرم که حتی وقتی یه متن کوچیک مینویسم باید حواسم باشه که نکنه تا حالا انجام شده باشه؟ نکنه اصلا رفرنس داره.. بگذریم. در کل از زمانی که یادم میاد تنها بودم. دوران کودکیم رو یادمه تو باغچه‌ی (بزرگتر از باغچه بود و تقریبا توی دسته‌ی باغ قرار میگرفت.) مادربزرگم به تنهایی با هر چی شاخه و برگ و خاک و از این قبیل بود بازی میکردم به تنهایی! کلی سناریوی عجیب و باحال داشتم. بدون وجود کسی! وقتی دبستانی بودم هم دوست صمیمی نداشتم. راهنمایی یه مدت سه ماهه یه دوست داشتم ولی فقط همون مدت. و از اون موقع به بعد دیگه دوستی نداشتم تا به حال. البته دروغ چرا یه بازه ی 4 الی 5 ساله هم یه دوست مجازی داشتم که خب بیشتر اوقات روزو با هم حرف میزدیم ولی اونم یه ساله که خبری ازش ندارم و خب بیشتر برای این باهام حرف میزد که از تنهایی نترکه! خخخ. حالا که فکر میکنم اونم مثل من بود.

دیگه جزو فرض‌های ذهنیم شده که شاید همه همین طورن. شایدم نه. اصولا انسان‌ها تجربیات خودشونو به همه آدما نسبت میدن. همیشه برام گروه‌های دوستی فیلما و سریالا که این قدر خوب با هم کنار میان عجیب بود. نکنه اینم جزو چیزای غیر واقعی ایه که تو فیلما نشون میدن. نمیدونم واقعا نمیدونم...

شاید به خاطر قوانینیه که زمانی که نوجوان بودم داشتم. شاید تقصیر خونوادمه. نمیدونم. قوانینی مثل این که شماره تو به کسی نباید بدی. پیام نباید بدی. فقط درس. این چیزا رو دَرست تاثیر داره. اصلا مگه اینا قابل اعتمادن و این حرفا. و باعث میشه رابطه‌های دوستانه‌ام همیشه در حد سطحی باقی بمونن. یکی از همین دوستان سطحی که داشتم یه بار بهم گفت زیادی محتاطم و این احتیاط احتمالا ریشه خانوادگی داره. و آره منطقیش اینه که داره. همینه که قبل هر تصمیمی باید چندین بار همه جوانبو در نظر بگیرم و بسنجم و این یه قانون و ملاک ذهنیه برای من.. و آره گاهی آزاردهنده.. آه اصلا این جا نشستم که پست مربوط به معرفی یه فیلم و چندتا دیالوگ محشر بنویسم و نه این که غرغر هایی مثل اینو بنویسم. عنوان این پست هم به خاطر همین گذاشتم "بلوک چوبی".

 

+ 37 ثانیه.

- عالیه. آفرین.

+ حالا صبر میکنیم.

- نه. ما نفس میکشیم. تپش میکنیم... قلب‌های ما میزنه. ذهنمون میسازه... روحمون شیرجه میره... 37 ثانیه یه زندگیه!

 

این دیالوگ محشر مال فیلمیه که اتفاقی امروز بهش برخوردم. خیلی سال پیش هم دیده بودمش ولی وقتی بچه بودم برای همین درکی از مفهومی که میرسونه نداشتم.

Mr. MAGORIUM'S WONDER EMPORIUM

یا همون

"اسباب‌بازی فروشی عجیب آقای مگوریوم"

تو نگاه اول یه سینمایی نوجوانانه و کودکانه است ولی با دیدن دیالوگا و بازی بازیگرا میفهمیم که در واقع تلنگری به آدم بزرگاست. این که فراموش کردن یه فروشگاه تخت‌خواب، یه ساعت فروشی و حتی پارک میتونن جاهایی برای سرگرمی و شادی باشن که بچگیامون و دیدی داشتیم به این مکان‌های به ظاهر جدی نگاه میکردیم.

(ادامه در ادامه مطلب)

*         *         *

1. Village!

شرلوک هلمز شرلوک هلمز 14 فروردین · شرلوک هلمز ·

توی این ۴ - ۵ روزی که اومده بودیم روستا میتونم به جرئت بگم که حداقل ۳ روز اولش منو از فکرهای مختلفم دور کرد و کلی بهم خوش گذشت. شب‌ها که سرمو رو بالشت میگذاشتم از خستگی خوابم میبرد. هنوز هم برای به خواب رفتن به پادکست نیاز دارم ولی خب میتونم بگم زودتر خواب میرفتم.. و آره میتونم صددرصد بهتون اطمینان بدم و این تئوری که سفر و روستا، روحیه‌ی آدمو جلا میده ثابت کنم.. جلا که چه عرض کنم..

فضایی که از شهر، بیشتر درخت داره (و کمتر آدم!) و یه نقطه قوت بزرگه چون به قول کتاب "و هر روز صبح از خانه دورتر و دورتر می‌شود":

"درخت‌ها اهمیتی به افکار آدم‌ها نمیدهند."

تمام مدت که به اطراف نگاه میکردم مخصوصا شاخه‌های درختا یاد دنباله فیبوناتچی میفتادم. همون که معلم ریاضیات دبیرستانم میگفت داخل شاخ و برگ درختا و کل طبیعت پنهان شده. البته حرف آقای مگوریومِ "اسباب بازی فروشی آقای مگوریوم" که از حسابداری که تازه برای رسیدگی به امور مالی (بعد از بالای ۲۰۰ سال به گفته خودش) اسباب‌بازی فروشیش استخدام کرده بود و این دنباله جزو سوالاتی برای استخدام کردنش بود و همچنین دیدن فراکتال داخل یه سریال که مربوط به ریاضیات بود،  توی این یادآوری بی تاثیر نبودن. ولی ولی واقعا خونمو به هیجان مینداخت این همه زیبایی و نظمی که وجود داشت توی اون طبیعت بکر.

مسیر برگشت؛ به خاطر مسیر سنگلاخی جاده که باعث شکسته‌شدن جوش کاربید اگزوز ماشین شد و باعث شد نصف وسایلو توی خونه روستایی رها کنیم تا به شهر برسیم برای تعمیرش و توی تاریکی با سرخوردگی در حالی که ماه ماه کامل شب چهاردهم در گوشه ی سمت راست جاده خودنمایی میکرد، سفر رو به پایان میرسوندیم.

شاید به خاطر حس مثبتِ سفر به روستاست که این سرخوردگی رو هم دوست دارم وگرنه در حالت عادی این موضوع برام غیر ممکن بود.

پ.ن: آتیشی که تنهایی درست کردم و سیب‌زمینی آتیشیای خوش مزه‌ای که پختم، بهم حس غرور میده.

پ.ن۲: باید هنوز روی درون خودم کار کنم چون به قول فک کنم تاو جانسون:

The main thing in life is to know your own mind.

پ.ن۳: نمیخوام باور کنم که بیان بسته شده..

پ.ن۴: هنوز از هدف این وبلاگ جدید و این آیا اصلا به وجود آوردنش برام به درد بخوره یا نه مطمئن نیستم. ولی میدونم که نمیخواستم وبلاگ اصلیم بشه روزانه نویسی. نمیدونم شاید این جا هم تبدیل کنم به مکانی برای معرفی کتاب و فیلم. نوشتن راجع له خودم برام سخته. :/

 

+ یاد رزیدنت اویل ویلیج افتادم. این بازی جزو محشرترین بازیاست با یه داستان محشر..