اهم اهم... به نام خدا در فکر پایاننامه.. چند روزیه که فقط میشینم و به پایان نامه فکر میکنم بدون این که حتی گوشهی موس رو به سمت پوشهای که فایلای مقالات داخلشن ببرم.
همیشه همین بودم.. یه اهمالکار درجه یک.. قشنگگگگ کاری که دست و دلم نمیره رو حتی اگه بتونم میندازم 100 سال دیگه انجام بدم.. بهتون قول میدم اگه اهمال کار نبودم الان کلی پیشرفت کرده بودم! (J درون: Just take a breather if you need one. It's ok!... - نه دیگه استراحتی به این طولانی ای!!!)
یه استاد راهنمای خوش خیال تر از خودم هم دارم که اصلا براش مهم نیست که من الان دارم پروپوزالو مینویسم. نمینویسم. اصلا پروپوزال چی هست. تو کی هستی. من کیم. این جا کجاست.. دو تا پبام که بهش میدی عصبانی میشه. :/
چرا باید بیان بسته بشه. نمیخووام غر بزنم ولی میزنم.. بله.. چرا نزنم؟ اصن وبلاگ خودمه.. خخخ... درسته تا آدم یه چیزیو از دست نده قدرشو نمیدونه.. بیان (blog.ir) هم برای ما بیانیها همین حکمو داره..
گاهی حوصلهام زیاد سر میره... خیلی زیاد... J درون: خب لعنتی بشین پایاننامه تو بنویس... - نه جان عزیز اون حال نمیده..
کلا حس میکنم هر موقعععع این جا رو باز میکنم یه چیزی بنویسم به جز چرت و پرت چیز دیگهای تایپ نمیشه.. این اشکال از خودمه... نمیدونم چِم شده.. خدایا، من چِم شدههه.. قبلا کلی حرف (مفید) برای گفتن داشتم نه یه سری خزعبلات روزانه... حتی همون خزعبلات روزانه رو هم ندارم!!
مرز خوابایی که جدیدا میبینم با واقعیت یکی شدن..
دلم چندتا موزیک آرامشبخش میخواد.. در عین حال که غمگین نیستن ملایم باشن...
ذهنم به هم ریخته است.. یه کاریو که شروع میکنم و اگه پاشم و مثلا به یه کار دیگه بپردازم بعد دیگه با میلی میرم سمت بقیهی اون کار.. حتی اگه کار مورد علاقم باشه.. قبلا.. J درون: این طوری نبودی؟... - آره!!
بذار توصیف کنم... فرض کن تو یه محیط کاملا بدون هیچ چیز معلقی.. هیچ چیزی نیست و خودتو با یه دیوار که مثلا تو اون محیطه سرگرم میکنی.. یه هو که رو برمیگردونی میبینی مثلا یه شیء دیگه تو اون فضا معلق شده که از فضای بیرون این فضای معلق وار اومده و اون شی برات آشناست و نمیخوای به یادش بیاری... هر از گاهی چندتا شیء که حس بهتری هم دارن از فضای بیرون به فضای معلق درونی میان ولی سرعت عبورشون و خارج شدنشون از اون فضای معلق خیلی زیاده... بر خلاف اون شیءهای آزاردهنده... اینه ذهنم... بهترین توصیف براش.. ترجیح میدم معلق نگهش دارم... بدون هیچ شیءای!
طبیعیه که زیاد به یه اسمی برمیخورم که نمیخوام بربخورم؟ تو کتابها، فیلمها و حتی آدمها! - قصد نداری کاملا محو بشی، نه؟... - نه!... همه چیز قشنگتر بود.
من یه معتادم.. برداشت بد نکنین... معتاد به چای! که اینم خودش بده که داره معدهی نازنینمو نابود میکنم. منظورم اینه که مقدار کم چای خیلی هم خوبه ولی زیادش مسلما مضره.. سه روزی سعی کردم تعداد لیوانای چایمو به یک عدد برسونم ولی بعد 4 روز شکست خوردم.. شما تو مصرف چای و دمنوشیجات میانه رو باشین و این کارو با خودتون نکنین.. جدیدا سعی کردم به جای چای دمنوش بابونه رو کنارش بگنجونم که خب اونم تا حدی جوابه.. زیاد طعمشو دوست ندارم.. ولی بیشتر حس گرمایی که چای میده رو فکر کنم دوست داشته باشم.. بماند که بابونه هم نباید زیادی استفاده بشه..
+ مچ دست چپم داخل ورزش زیبای Push up آسیب دیده... نه به اون حد ولی خب کمی درد میکنه... طی یکی دو روز خوب میشه.. قبلا هم این طور شده بود.. اصن Push up خیلی زیباست ها. خیلییییییی!!!!
++ شاید خنده دار باشه ولی این عکسو یه ساله دان کردم بعد ارشد بذارمش پروفم.. خخخ.. البته بعد اتمام کاملش به همراه اتمام تمام و کمال پایاننامه:
بله.. احتمالا تا اون موقع همین بشه وضعیتم! مخصوصا با این اوضاع و احوال اینترنت!
+++ In Dreamland - Chillpeach
++++ و سخن پایانی این پست!
ONE DAY I'M GONNA MAKE THE ONOINS CRY! NOT THEM MYSELF..